حکایت شمارهٔ ۲۶ محمد بن منور
محمد بن منور / فصل دوم - حکایاتی که بر زبان شیخ رفته
خواجه عبدالکریم کی خادم خاص شیخ بود و از نشابور بوده است، گفت من کودک بودم کی پدرم مرا بخدمت شیخ بوسعید آورد. چون پدرم بازگشت و من بخدمت شیخ باستادم چشم شیخ بررواق خانقاه بر خاشاکی افتاد انداخته، شیخ اشارت کرد که بیار. من پیش شیخ بردم، شیخ گفت بزبان شما این را چه گویند؟ گفتم خاشه. گفت بدانک دنیا و آخرت خاشۀ این راه است، تا از راه برنداری بمقصود نرسی کی مهتر عالم علیه السلام چنین فرمود کی ادناها اِماطَةُ الْاذی عن الطَّریقِ. کمتر درجۀ از درجۀ ایمان آنست که خاشه از راه برداری، پس گفت هرچ نه خدای رانه چیز، و هر که نه خدای را نه کس! آنجا کی تویی همه دوزخست و آنجا کی تونیستی همه بهشت است.
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
خواجه عبدالکریم، که خادم خاص شیخ بوسعید بود و اهل نشابور بود، داستانی از دوران کودکیاش را نقل میکند. او به یاد دارد که پدرش او را به خدمت شیخ بوسعید برد و سپس خود به خانه برگشت. عبدالکریم پس از آنکه در کنار شیخ ایستاد، متوجه شد که شیخ بر روق خانقاه به خاشاکی نگاه کرد و از او خواست که آن را بیاورد. شیخ از وی پرسید که به زبان خودشان آن را چه مینامند و او پاسخ داد "خاشه". شیخ به او گفت که دنیا و آخرت نیز مانند خاشه است و کسی که از مسیر اصلی خود منحرف شود، به مقصد نخواهد رسید. او همچنین به آیهای اشاره کرد که میگوید برداشتن چیزهایی که در مسیر قرار دارد، نشانهای از ایمان است و هر چیزی جز خداوند در آنجا دوزخ است و وجود خداوند بهشت است.