نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

حکایت شمارهٔ ۲۷ محمد بن منور

محمد بن منور / فصل دوم - حکایاتی که بر زبان شیخ رفته

مریدی از مریدان شیخ از عراق بخدمت شیخ می‌آمد. شیخ را جامهای نیکو می‌آورد و همه راه با خویشتن در پندار می‌بود کی شیخ را عظیم خوش خواهد آمد ازین تحفها. چون بیک فرسنگی میهنه رسید شیخ گفت ستور زین کنید. چون اسب زین کردند شیخ برنشست و جمع در خدمتش به صحرا رسیدند، درویش را پنداری کی بود زیادت شد و بدین تصور حب دنیا در دل او زیادت شد و پیش شیخ آمد و در پای شیخ افتاد. شیخ گفت آن جامها که جهت ما آوردۀ بیار. درویش در حال جامها به خدمت آورد. شیخ بفرمود تا آن همه جامها را پاره پاره کردند و بر هر خار بنی پارۀ ازآن بیاویختند درویش چون بدید منفعل شد و عظیم شکسته شد. شیخ بدین حرکت بدو نمود کی دنیا را به نزد ما چه قیمت است و آن پنداشت تو به سبب این جامها همه دنیاپرستی بوده است. و این طایفه می‌باید کی نه بدنیا فرود آیند و نه بعقبی بازنگرند. دنیا بر دل آن درویش سرد گشت و چون بمیهنه رسید پرورش یافت و از عزیزان این طایفه شد.

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

مریدی به خدمت شیخ از عراق می‌آمد و هدیه‌های نیکو برای او می‌آورد. در مسیر، به این فکر بود که شیخ از این هدایا خوشحال خواهد شد. اما وقتی به نزد شیخ رسید، شیخ از او خواست که هدایا را بیاورد. سپس دستور داد تا آن هدایا را پاره کنند و بر خارها بیاویزند. این اقدام شیخ باعث شد که مرید به شدت ناراحت شود و متوجه شود که دنیا و مال و منال دارای ارزشی برای شیخ نیست. او پس از این تجربه، دیدگاهش نسبت به دنیا تغییر کرد و به یکی از عزیزان و مقربان این طایفه تبدیل شد.