نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

حکایت شمارهٔ ۳۴ محمد بن منور

محمد بن منور / فصل دوم - حکایاتی که بر زبان شیخ رفته

آورده‌اند کی شیخ روزی در نشابور با جمعی بسیار بکویی می‌رفتند، زنی پارۀ خاکستر از بام مینداخت، بعضی از آن بر جامۀ شیخ افتاد، شیخ از آن متأثر نگشت. جمع در اضطراب آمدند و خواستند کی حرکتی کنند با صاحب خانه. شیخ ما گفت آرام گیرید! کسی کی مستوجب آتش بود با او بخاکستر قناعت کنند، بسیار شکر واجب آید. جملۀ جمع را وقت خوش گشت و هیچ آزاری به کسی نرسانیدند و بسیار بگریستند.

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در نشابور، شیخی با جمعی از مردم در حال عبور بود که زنی خاکستر از بام بر سر شیخ ریخت. بعضی از حاضران نگران شدند و خواستند واکنشی نشان دهند، اما شیخ آرامانه گفت که کسی که مستحق آتش است، باید با خاکستر قناعت کند. این سخن شیخ موجب آرامش جمعیت شد و آنها از این واقعه به تفکر و شکرگزاری پرداختند و در نهایت هیچ آزاری به کسی نرساندند.