حکایت شمارهٔ ۳۵ محمد بن منور
محمد بن منور / فصل دوم - حکایاتی که بر زبان شیخ رفته
آوردهاند کی روزی شیخ در خانۀ خویش شد، کدبانو فاطمه را دید کی دختر خواجه بوطاهر بود و نبیرۀ شیخ و ریسمان بر کلاف میزد و سر ریسمان گم کرده بود. شیخ گفت یا فاطمه! اگر این بارت سر ریسمان گم شود این آیت برخوان تا بازیابی وَلاتَکُونوُا کَالَّتِی نَقَضَتْ غَزلَها مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍانْکاثاً کدبانو فاطمه آن آیت برخواند، سررشته و ریسمان بازیافت.
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
روزی شیخی در خانهاش کدبانو فاطمه را دید که مشغول کار است و سر ریسمان گم کرده. شیخ به او گفت که اگر ریسمان را گم کردهای، این آیه را بخوان تا آن را پیدا کنی. فاطمه آیه را خواند و توانست سر ریسمان را بازیابی کند.