نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

حکایت شمارهٔ ۶۰ محمد بن منور

محمد بن منور / فصل دوم - حکایاتی که بر زبان شیخ رفته

شیخ بوسعید گفت ما در سرخس پیش پیر بوالفضل بودیم. یکی درآمد و گفت لقمان را نالندگی پدید آمده است و فرومانده و گفت مرا برباط بورجا برید. سه روزست تا آنجاست و هیچ سخن نگفته است، امروز گفته است کی پیر بوالفضل را بگویید که لقمان می‌برود، هیچ شغلی هست؟ پیر بوالفضل چون بشنید گفت آنجا رویم. برخاست و بجمع آنجا شدیم،چون لقمان وی را بدید تبسمی کرد پیر بوالفضل بر سر بالین او بنشست او در پیر می‌نگریست و نفسی گرم می‌زد و لب نمی‌جنبانید. یکی از جمع گفت لا اله الااللّه، لقمان تبسمی کرد و گفت یا جوامرد ما خراج بداده‌ایم و برات ستده و بر توحید باقی داریم. آن درویش گفت آخر خویشتن را با یاد می‌باید داد. لقمان گفت مرا عربده می‌فرمایی بر درگاه او؟ پیر بوالفضل را خوش آمد و گفت راست می‌گوید. ساعتی بود نفسش منقطع شد و همچنان در پیر می‌نگریست و هیچ تغیر در نظرش پدید نیامد. بعضی گفتند تمام شد و بعضی گفتند نشد کی هنوز نظرش درست است. پیر بوالفضل گفت تمام شد و لکن تا ما نشسته‌ایم او چشم فراز نکند بوالفضل برخاست و لقمان چشم بر هم نهاد.

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شیخ بوسعید می‌گوید که در سرخس پیش پیر بوالفضل بودند که فردی آمد و از حال لقمان خبر داد که در حال نالندگی و خاموشی است. او گفت که لقمان سه روز است که هیچ سخنی نگفته و از بوالفضل خواست تا به ملاقاتش برود. بوالفضل به جمع همراهانش به نزد لقمان رفت. زمانی که لقمان بوالفضل را دید، تبسمی کرد و بوالفضل بر بالین او نشسته و به وی نگاه می‌کرد. در این حین، یکی از حاضران به ذکر توحید پرداخت و لقمان به او پاسخ داد که خراج خود را پرداخته و بر توحید باقی مانده‌اند. با گذشت زمان، لقمان نفسش به تدریج قطع شد ولی همچنان به بوالفضل نگاه می‌کرد. پس از بحث درباره وضعیتش، بوالفضل اعلام کرد که لقمان فوت کرده است، و در این لحظه لقمان چشم‌هایش را بست.