نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۳۱ غروی اصفهانی

محمدحسین غروی اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

خواهی اگر بکوی حقیقت سفر کنی

باید ز شاهراه طریقت گذر کنی

گر بی رفیق پای نهی در طریق عشق

خود را یقین دچار هزاران خطر کنی

هرگز بطوف کعبۀ جانان نمی رسی

تا آنکه در منای وفا ترک سر کنی

گر بگذری ز ظلمت حس و خیال و وهم

چون آفتاب از افق عقل سر کنی

وندر فضای عشق اگر بال و پر زنی

از آشیان قدس توان سر بدر کنی

آن دم ترا ز سرّ حقیقت خبر کنند

کز بی خودی ز خود نتوانی خبر کنی

ناموس حق به بانگ انا الحق مده بباد

تا جلوه از حقیقت خود خوبتر کنی

گر بنگری بطلعت لیلی چنانکه هست

مجنونم ار ز شوق تو شب را سحر کنی

کلک زبان بریده ندانم چه می کند

خوبست مفتقر که سخن مختصر کنی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به سفر در راه حقیقت و عشق پرداخته است. شاعر بیان می‌کند که برای رسیدن به حقیقت و عشق واقعی، باید از موانع و خطرات عبور کرد و در این راستا به رفیق نیاز است. همچنین اشاره می‌کند که تا زمانی که در مسیر وفا باقی نمانیم، به حقیقت نخواهیم رسید. اگر بخواهیم از دنیای حس و خیال فراتر برویم، باید خود را از محدودیت‌ها آزاد کنیم. در نهایت، شاعر به زیبایی و شگفتی عشق اشاره می‌کند و توصیه می‌کند که به حقیقت خود توجه کنیم و از آن تغییری در درک و شناخت خود ایجاد کنیم.