شمارهٔ ۱۳۲ غروی اصفهانی
محمدحسین غروی اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
دارم ای دوست ز بیداد تو فریاد بسی
چه کنم چون نبود دادگری، دادرسی
در طریقت نسزد جز گله از دوست به دوست
به حقیقت نبود دادرسی جز تو کسی
بی تو ای روح روان زنده نشاید آنی
بی دلارام دل آرام نگیرد نفسی
دل که باشد حرم قدس تو ای کعبۀ حسن
جز طواف سر کوی تو ندارد هوسی
حاش لله که رسد دست به آن دامن پاک
که شنیدست که سیمرغ شکار مگسی؟
بخت آشفته نخفته است که گردد بیدار
مرده هرگز نشود زنده به بانگ جرسی
طبع افسرده و دل مرده و تن آزرده
بار الها برسانم به مسیحانفسی
بزن ای بلبل شوریده گلزار ازل
پر و بالی چه ز پا بستۀ هر خار و خسی
مفتقر طوطی شکرشکن یاری تو
تا به کی همنفس زاغ و زغن در قفسی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احساسات عمیق شاعری است که از بیعدالتی و درد ناشی از جدایی از دوستش شکایت میکند. او میگوید که هیچ دادرسی نیست و در شرایط کنونی، تنها میتواند از دوستش گلایه کند. شاعر به وابستگی شدید خود به حضور دوستش اشاره میکند و تأکید میکند که بدون او نمیتواند زنده بماند. همچنین، او عشق و زیبایی دوستش را به کعبه تشبیه میکند و میگوید تنها آرزویش طواف دور اوست. در ادامه، شاعرانگی و آرزوی آزادی را از قفسی که در آن گرفتار است، بیان میکند و از خداوند برای بهبود حالش مدد میطلبد. در کل، این شعر پر از غم و longing (اشتیاق) به معشوق و نیرویی برای رهایی از شرایط سخت و دردناک است.