شمارهٔ ۶۰ غروی اصفهانی
محمدحسین غروی اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
مست صهبای تو در هر گذری نیست که نیست
زانکه سودای تو در هیچ سری نیست که نیست
سینه گنجینۀ عشق تو و از لخت جگر
لعل رمانی و والا گهری نیست که نیست
همتی بدرقۀ راه من گمشده کن
راه عشقست ز هر سو خطری نیست که نیست
نخل شکر بر تو زهر غم آورده ببار
سرو آزاد ترا برگ و بری نیست که نیست
دست بیداد بیند ای فلک سفله پرست
ورنه این مظلمه را دادگری نیست که نیست
صبح امید مرا تیره تر از شام مکن
که مرا شعلۀ آه سحری نیست که نیست
عشق در پرده اگر باخته ام می دانم
با چنین شور و نوا پرده دری نیست که نیست
گرچه از بزم تو مهجور و بصورت دورم
لیکم از عالم معنی خبری نیست که نیست
مفتقر خود بنظر بازی اگر می نازد
تا بدانند که صاحب نظری نیست که نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و حالتی از شیدایی و مستی ناشی از آن است. شاعر بیان میکند که نه تنها در درون خود، بلکه در هر جایی که مینگرد، اثر عشق محبوبش را میبیند و هیچ گاه از آن خالی نیست. او عشق را به عنوان گنجینهای در سینهاش میداند و میگوید که هرجا به عشق اشارهای میکند، خطری وجود ندارد. همچنین از احساسات درد و غم ناشی از دوری محبوبش سخن میگوید و به امید و روشنایی در دلش اشاره میکند. در نهایت، شاعر به معنای خاص عشق و نداشتن خبر از عالم معنا در شرایط کنونی اشاره میکند و نشان میدهد که حتی در دوری، عشق و شوق او به محبوب همواره زنده است.