شمارهٔ ۶۲ غروی اصفهانی
محمدحسین غروی اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
گرچه عمریست که دل از غم عشقت ریش است
لیک چندیست که این غائله بیش از پیش است
بهرۀ من همه زان نخل شکر بر زهر است
قسمت من همه زان چشمۀ نوشین نیش است
هر که شد طرۀ هندوی ترا حلقه بگوش
گر بگویند عجب نیست که کافر کیش است
عاشق اندیشه ندارد ز بدو نیک جهان
آری اندیشه گری پیشۀ دور اندیش است
هر که در حلقۀ آن زلف پریشان زده دست
پای او بر سر هر تفرقه و تشویش است
کامرانیّ دو گیتی طمع خام بود
همت عاشق دلسوخته از آن بیش است
روی در خلوت دل کن که تو بیگانه نئی
آنچه سالک طلبد گر نگرد در خویش است
مفتقر همت پاکان ز قلندر مطلب
هر که در فقر و فنا زد قدمی درویش است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از غم عشق و دلتنگیهایش صحبت میکند و بیان میکند که هرچند مدتهاست که به خاطر عشق رنج میبرد، اما این درد به تازگی بیشتر شده است. او از شیرینی نخل و تلخی آن، از عشق و زشتی دنیا میگوید و تاکید میکند که عاشق، نگرانی از بدیها و خوبیهای دنیا ندارد. همچنین، اشاره میکند که هرکسی که در حلقه زلف معشوق گرفتار شود، بر طوفانهای زندگی غلبه میکندو کامیابی در دو دنیا، آرزو و آرمان خامی است. شاعر توصیه میکند که معشوق را در دل جستجو کنند، زیرا آنچه سالک در پی آن است، در درون خودش نهفته است. در پایان، به پاکی همت و فقر پاسخگو اشاره میکند و میگوید که هر کسی که در فقر و فنا قدم بردارد، در مقام درویش است.