شمارهٔ ۷۰ غروی اصفهانی
محمدحسین غروی اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن (رمل مثمن مشکول)
سر غنچه در گریبان، دل لاله داغ دارد
ز نوا و شور قمری که به باغ و راغ دارد
عجب از دل تو جانا که به حال ما نسوزد
چه دلیست خام کز سوختهای فراغ دارد
تو قرین یاری از سوختگان خبر نداری
دل بیغم از دل غمزده کی سراغ دارد
دلم از غم تو تاریکتر از شب فراق است
به دو دیده در رهت منتظر و چراغ دارد
ز گل رخ تو تا بلبل نطق من جدا شد
نه سر غزلسرایی نه هوای باغ دارد
شرری مرا به جان است که در بیان نگنجد
چه کند رسول دل معذرت از بلاغ دارد
خیر درون ما را ز لبان تشنگان جو
نه از آنکه از می ناب به کف ایاغ دارد
که برد تمتع از منطق طوطی شکرخا
که همی ز ابلهی گوش به سوی زاغ دارد
تو پری اگر دمی از در مفتقر درآیی
بگریزد از تو آن دیو که در دماغ دارد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی درد و غم عشق و جدایی است. شاعر از حالت دلتنگی و سوختگی خود میگوید و به احساسات عمیقش در مورد معشوق اشاره میکند. او از بلبل و گل، که نماد زیبایی و عشق هستند، سخن میگوید و احساس میکند که بیخبر از حال او، معشوقش به درد او اهمیت نمیدهد. دل شاعر به شدت غمگین و تاریک است و نشان میدهد که عشق و فراق چه تأثیری بر روح او گذاشته است. در نهایت، شاعر به زیبایی و لطافت معشوقش اشاره میکند و آرزو دارد که او را در کنار خود داشته باشد، به طوری که تمام قهر و دلسردیها از بین برود.