نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۵ - مختوم به منقبت شاه ولایت علیه السلام محیط قمی

محیط قمی / هفت شهر عشق / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

بی رخ و زلف تو دل را روز و شب آرام نیست

با کسی این طایر وحشی به جز تو رام نیست

ناصحم گوید: دهد بر باد، نام نیک، عشق

می نداند عاشقان را قید ننگ و نام نیست

عقدهٔ زلف دو تا را برگشا، از پای دل

مرغ دست‌آموز را، حاجت به بند و دام نیست

آتشین می، پختگان سخت بنیان را سزد

در خور این لقمه هر نازک مزاج خام نیست

ساقیا می ده که از کلید سپهر و اختران

هیچ کس ایمن مگر در دور و رطل جام نیست

خاصیه گان را نیست آگاهی چو زاسرار وجود

دار معذورش اگر زین رمز، آگه عام نیست

تا نشنیدم در دم مرگم، نماید شاه رخ

در همه عمرم به جز ادراک آن دم کام نیست

شاه درویشان علی مرتضی که افلاک را

بهر طوف آستانش روز و شب آرام نیست

با خبر از شوق و ذوق و شور مستی «محیط»

کس به جز صافی دلان رند دُرد آشام نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان درد و عشق شاعرانه می‌پردازد. شاعر به خاطر دوری از محبوبش، آرامش را از دست داده و احساس می‌کند که هیچ‌کس جز او نمی‌تواند دلش را آرام کند. او عشق را از قید نام و ننگ آزاد می‌داند و می‌خواهد که از زنجیرهای درونی خود رها شود. شاعر همچنین به نیازی به قید و بند در عشق اشاره می‌کند و معتقد است که عشق واقعی به آزادی نیاز دارد. او در آخر به معرفت و درک عمیقی که با مرگ به دست می‌آید، اشاره می‌کند و از علی مرتضی، به عنوان ولی و راهنمایی در عشق و مذهب، یاد می‌کند. در نهایت، عشق و مستی را مخصوص دل‌های پاک و بی‌ریا می‌داند.