شمارهٔ ۶۳ - و له ایضاً: عَلَیهِ الرَّحمَه محیط قمی
محیط قمی / هفت شهر عشق / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
یاد آیدم چو محنت ایام سخت خویش
بر تن درم چو مردم دیوانه رخت خویش
بیمار درد هجرم و مرگم بود طبیب
دارم دوا زخون دل لخت لخت خویش
پشمین کلاه خویش به سلطان نمی دهم
گر فی المثل عوض دهدم، تاج و تخت خویش
شاهی که جور پیشه نماید همی زند
با دست خویش تیشه به پای درخت خویش
تا شد ثنای آل علی روزیم «محیط»
ممنون شدم زطالع مسعود و بخت خویش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به یاد hardships و مشکلات گذشتهاش میافتد و احساس میکند که بر تنش رخت دیوانگی پوشیده است. او در درد فراق و مرگ رنج میکشد و تنها درمانش خون دل خودش است. شاعر به هیچ قیمتی حاضر نیست کلاه پشمین خود را به سلطان بدهد و حتی اگر به جای آن تاج و تختش را پیشنهاد دهد، با این حال نمیخواهد آن را رها کند. او میگوید که سلطانی که ظلم میکند، به خودش آسیب میزند. در پایان، شاعر از احساس خوشبختی و نعمتهای زندگیاش، به خاطر نیکی خاندان علی (ع)، شکرگزاری میکند.