نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۵۲ مشتاق اصفهانی

مشتاق اصفهانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

قاصدی باز آمد و حرفی ز جائی می‌زند

سوخت از شوقم که حرف آشنائی می‌زند

چون به صیدی غمزه‌ات تیر جفایی می‌زند

ناوک رشگی بجان مبتلائی می‌زند

چاره‌ام مر گست در بحر غمت از اضطراب

نسپرد تا غرقه جان را دست و پائی می‌زند

من خموشم در سر کویت ز بیم مدعی

ورنه هر مرغی بگلزاری نوائی می‌زند

کشت ما را برق جانسوز غمت تنها نسوخت

خویشتن را هر دم این ظالم بجائی می‌زند

خویش را خواهد به یاد قاتل آرد روز حشر

گر شهید عشق حرف خونبهائی می‌زند

عشق جانسوز آتشی باشد که هر دم از تفش

دود آهی سر ز جان مبتلائی می‌زند

چون نگردد در رهت مشتاق پامال ستم

هرکه می‌آیی بر آن افتاده پائی می‌زند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از احساسات عمیق خود نسبت به عشق و غم سخن می‌گوید. او به قاصدی اشاره می‌کند که خبرهایی از محبوب می‌آورد و این خبرها برای او شادی‌ آور است. اما همزمان با این شادی، غم و رنجی ناشی از فراق محبوب هم وجود دارد. شاعر خود را در آغوش غم و اضطراب می‌بیند و ابراز می‌کند که دچار عشق جانسوزی شده است. او از ستمی که بر او می‌رود و نیز از رقابت و حسادت‌هایی که وجود دارد سخن می‌گوید. در نهایت، شاعر می‌گوید که عشقش باعث آتش و دود و آهی بی‌پایان در وجودش شده و دریغ نمی‌کند که هر که به او درد و رنج می‌رساند، بر او می‌پاید. این شعر حاوی احساسات پیچیده و تضادهای عاشقانه است.