نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۶۳ مشتاق اصفهانی

مشتاق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

خوش آن گروه که در بر رخِ جهان بستند

ز کاینات بریدند و در تو پیوستند

از آن صنم خبر آن زاهدان کجا دارند

که خرقه پاره نکردند و سبحه نگسستند

به راز عشق کجا پی برند اهل خرد

مگر کنند فراموش آنچه دانستند

مخور به مرگ شهیدان کوی عشق افسوس

که دوستان حقیقی به دوست پیوستند

ز ساکنان خرابات پرس راز دو کون

نه زآن گروه که از بادهٔ ریا مستند

هزار گنج گهرریز هر قدم دارند

چه شد که راهروان فنا تهی‌دستند

بس این فراغت از خودگذشتگان رهت

که از جهان و در و هرچه هست وارستند

خوش آن کسان که نوازند زیردستان را

به شکر آنکه قوی‌پنجه و زبردستند

مجو تلافی بیداد از بتان کاین قوم

نمک زنند بر آن دل که از جفا خستند

جماعتی که کنند از ستم فغان مشتاق

نه عاشقند که تهمت به خویشتن بستند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف گروهی می‌پردازد که از دنیا و مادیات بریده و به عشق و حقیقت پیوسته‌اند. شاعر بر این باور است که افرادی که به دنیا وابسته‌اند، نمی‌توانند به عمق راز عشق پی ببرند و تنها از ظواهر دنیا غافلند. او عشق را یک حالت عمیق و فراتر از درک معمول انسان‌ها می‌داند و از عاشقان واقعی یاد می‌کند که به دوست واقعی خود پیوسته‌اند. در ادامه به اهمیت خودگذشتگی و دوری از دنیا اشاره شده و از کسانی که در ستم و بی‌عدالتی فریاد می‌زنند، انتقاد می‌شود، زیرا آن‌ها واقعاً عاشق نیستند. در نهایت، شاعر بر این نکته تأکید می‌کند که آنهایی که از خودگذشتگی کرده و به عشق حقیقی رسیده‌اند، گنج‌هایی از معرفت و عشق دارند که دنیا از آن‌ها بی‌خبر است.