نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۶۷ مشتاق اصفهانی

مشتاق اصفهانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

گشت مرغی زخمی تیری دلم آمد به یاد

طایری غلتید در خون بسملم آمد به یاد

نوحه جغدی شنیدم دوش از ویرانه‌ای

ناله‌ام آمد به خاطر منزلم آمد به یاد

پرتوافکن شد به بزم تیره‌روزی مهوشی

محفل‌افروزی شمع محفلم آمد به یاد

بود در فانوس شمعی همدم پروانه‌ای

صحبت پنهان دلدار و دلم آمد به یاد

در گذر لیلی‌وَشی دیدم سوار هودجی

آن بت محمل‌نشین و آن محملم آمد به یاد

قالب فرسوده‌ای را عشق شورانگیز کرد

بود آن شورش که در آب و گلم آمد به یاد

عاقبت مشتاق دیدم بر سر دل جان سپرد

عقده دشوار و کار مشکلم آمد به یاد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر با طرح تصاویری از یادها و احساسات خود، به یاد خاطراتی تلخ و شیرین می‌افتد. او از گشتن مرغی زخمی و یاد طایری که در خون غلتیده سخن می‌گوید و نوحه جغدی را از ویرانه‌ای می‌شنود که او را به یاد خانه‌اش می‌اندازد. حالتی از تاریکی و غم در زندگی‌اش به یادش می‌آید که در آن، شمعی در فانوس همچنان در کنار پروانه‌ای می‌سوزد و او را به یاد صحبت‌های پنهانی با دلدارش می‌آورد. همچنین، تصویری از لیلی و سوار هودجی می‌بیند که او را به یاد عشقش می‌اندازد. شاعر احساس می‌کند که عشق می‌تواند حتی در قالب فرسوده‌ای هم شور و اشتیاق به وجود آورد. در نهایت، او به یاد میآورد که آرزوهایش و دشواری‌ها در زندگی‌اش همواره وجود دارند و به عشق و وابستگی‌اش اشاره می‌کند.