شمارهٔ ۱۶۶ مشتاق اصفهانی
مشتاق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
باز چه شد که با من او هیچ سخن نمیکند
ور گله ازو کنم گوش به من نمیکند
رسم قدیم باشد این هرکه گرفت یار نو
یاد دگر ز صحبت یار کهن نمیکند
بیتو ز بس فتادهام از نظر جهانیان
آینه گر شوم کسی روی به من نمیکند
کس نکند جز آشنا فهم زبان آشنا
از چه به من نگاه او هیچ سخن نمیکند
در ره لشکر غمت کیستم آنکه خانهام
بسکه خراب شد در او جغد وطن نمیکند
زآنچه ز محنت وطن میکشم آگه ار شود
مرغ اسیر در قفس یاد چمن نمیکند
مژده وصل او اگر در ته خاک بشنود
روز جزا کسی برون سر ز کفن نمیکند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از غم و تنهایی خود صحبت میکند و احساس میکند که محبوبش دیگر با او سخن نمیگوید. او به یادآوری معشوقه قدیمی خود اشاره میکند و میگوید که وقتی کسی یار جدیدی میگیرد، دیگر به یاد یار کهن نمیافتد. شاعر به شدت از دوری معشوق آزار میبیند و میگوید حتی تصویری از خود در آینه ندارد که کسی به او توجه کند. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که هیچکس غیر از آشنا زبان او را نمیفهمد و به یاد وطن و مشکلاتش نیز اشاره میکند که او را رنج میدهد.