شمارهٔ ۱۶۸ مشتاق اصفهانی
مشتاق اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن (رمل مثمن مشکول)
دل بیقرار عاشق نفسی قرار گیرد
که تو در کنارش آئی وز خود کنار گیرد
تو بمن نمیشوی گرم و بداغ رشک سوزم
چو بینم آتشی را که بجان خار گیرد
نه هر آنکه راهپیما گذرش بمقصد افتد
که خدنک بر نشان جا یکی از هزار گیرد
چکنم بحکم گردون که فلک بود سمندی
که ز سرکشی عنان را ز کف سوار گیرد
ز خرد چه بهره آنرا که کند ز عشق منعم
که مکان کسی در آتش نه باختیار گیرد
غم و راحت جهانرا نبود بقا ندانم
که کسی بغیر عبرت چه ز روزگار گیرد
ز غمش رسیده جانم به لب و دلم باین خوش
که برون چو آید از تن ره کوی یار گیرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی دلمشغولی و بیقراری عاشق است. شاعر به احساسات خودش اشاره میکند که با آمدن محبوب، آرام میگیرد. او به آتش عشق و غصههایی که بر دلش حاکم است اشاره میکند و میگوید که نه هر کسی میتواند به مقصد عاشقانه برسد. همچنین، او از سرنوشت و گردون زمان گلایه دارد و به بیثباتی دنیا اشاره میکند. در نهایت، شاعر به اوج غم و خوشیای که در عشق تجربه میکند، میپردازد و به این نتیجه میرسد که در این راه از معشوقش همگان عبرت میگیرند.