شمارهٔ ۱۸۱ مشتاق اصفهانی
مشتاق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
صفای حسن بدیدن نمیشود آخر
گل بهشت بچیدن نمیشود آخر
بسوی دام تو آن مرغ تند پروازم
که قوتم به پریدن نمیشود آخر
تو آن درخت برومند گلشن حسنی
که میوه تو بچیدن نمیشود آخر
اسیر طول امل عنکبوت مسکین است
که تار او به تنیدن نمیشود آخر
چه گویم و چه ز من بشنوی که درد دلم
بگفتن و بشنیدن نمیشود آخر
دهد حیات ابد زخم خنجرت گویا
که میطپیم و طپیدن نمیشود آخر
بساز بادل پرخون ز هر پیاله چو گل
که این قدح بکشیدن نمیشود آخر
نمی بدانهام ای چشم ترکه مایه ابر
به یک دو قطره چکیدن نمیشود آخر
مکن ز لعل لبش منع بوسهام مشتاق
که آب او بمکیدن نمیشود آخر
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساسات عمیق عاشقانه و فراق اشاره دارد. شاعر از سختی دسترسی به محبوب خود و ناتوانی در رسیدن به زیباییها و لذتهای آن سخن میگوید. او خود را پرندهای تندپرواز میداند که به خاطر محدودیتهایش نمیتواند به مقصد برسد. همچنین از درد و زخمهای ناشی از عشق و حسرت صحبت میکند و میگوید که ابراز این احساسات هم ممکن نیست. در کل، شعر بیانگر عشق نافرجام و حسرت ناشی از آن است.