نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۹۴ مشتاق اصفهانی

مشتاق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

من آن صیدم که گفت آهسته چون می‌بست صیادش

که خون می‌ریزمش اما نخواهم کرد آزادش

من آن صید به خون غلتیده‌ام کز تیر بیدادش

زد و کشت و به خاک ره فکند و رفت صیادش

نمی‌آرد به حکم ناز با من سر فرو ورنه

چو من مرغ گرفتاری ندارد سرو آزادش

ز دل بود آنچه دیدم شکر کز سیل غمت آخر

چنان این خانه ویران شد که نتوان کرد آبادش

ز رسم و راه یاری نگذرد بر کوهکن شیرین

فلک گاهی بر غم خسرو آرد سوی فرهادش

کجا مشتاق جویای طرب گردد که خود دارد

به درد و غم دل اندوهناک و جان ناشادش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر در مورد احساس گرفتار بودن و درد و رنج شاعر است. شاعر خود را به عنوان یک صید (پرنده‌ای گرفتار) توصیف می‌کند که به دست صیاد، یعنی مخاطب یا تقدیر، گرفتار و آسیب‌دیده است. او از آزادی خود محروم و در حالت عذاب به سر می‌برد. شاعر به تلخی از ویرانی و ناامیدی در زندگی‌اش می‌گوید و به این نکته اشاره می‌کند که حتی در میان غم و مصیبت، محبت و دوستی واقعی نادر است. در نهایت، شاعر از جستجوی شادی و خوشحالی در میان مشکلات و غم‌ها سخن می‌گوید و بیان می‌کند که دلش تنها پر از اندوه است و نمی‌تواند از زیبایی‌های زندگی لذت ببرد.