شمارهٔ ۱۹۹ مشتاق اصفهانی
مشتاق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
جز آنکه برد چو شمعت شبی به خانه خویش
کدام مرغ زد آتش به آشیانه خویش
به سر رسید شب هستیم ز قصه هجر
شدم به خواب عدم آخر از فسانه خویش
نباشدش اثری اشک من چه سان آرم
به دام خویش تو را از فریب دانه خویش
به یار سوز دلم گوید آه گرم بس است
زبان خویش چو آتش مرا زبانه خویش
به گلشنی که بود جلوهگاه برق چرا
نهیم دل به خس و خار آشیانه خویش
کشیدیم قدم از دیده وقت شد که دهد
ز گریه چشم تر من به سیل خانه خویش
به یاد شاخ گلت ناله میکند چه عجب
که عندلیب تو خون گرید از ترانه خویش
منم که شور چو بلبل فکندهام مشتاق
درین حدیقه ز گلبانگ عاشقانه خویش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به درد و نگرانی شاعر درباره عشق و جدایی میپردازد. شاعر در تصاویر زیبایی از شب و خواب و دلتنگی استفاده میکند و به احساسات عمیق خود نسبت به معشوق اشاره میکند. او از آتش عشق و ناله بلبلان سخن میگوید، و نشان میدهد که چگونه عشق او را به گریه واداشته و حسرت و انتظار بر دلش سنگینی میکند. در نهایت، شاعر به جستجوی زیبایی و سرزندگی در کنار معشوق اشاره میکند و با نغمات عاشقانه خود، غم و شوق را در هم میآمیزد.