شمارهٔ ۱۹۶ مشتاق اصفهانی
مشتاق اصفهانی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
دیدم من از پهلوی دل از بس جفا خون کردمش
وآنگاه در عشق بتان از دیده بیرون کردمش
چون قطرهای نبود نصیب از چشمه وصلت مرا
زین پس من و چشم تری کز گریه جیحون کردمش
هرگز نشد استد مرا از چشمه دل جوش خون
رفت اندکی تا کم شود از کاوش افزون کردمش
در عهد من یکدل مجو خرم به گیتی کز غمت
هرجا دل شادی بود از ناله محزون کردمش
یکره دماغم بیرُخت تر از می عشرت نشد
زین باده تا پیمانهام پُرگشت وارون کردمش
زاشکم نمانده کشوری آباد در روی زمین
هرجا که شهری یافتم زین سیل هامون کردمش
تا قد به ناز افروخته با هر خسی در باخته
سروی که من چون فاخته از ناله موزون کردمش
هرگز ندیدم در قدح صهبای عشرت بیلبت
پیمانهام گر شد تهی از زهر پرخون کردمش
تنها نشد ز افسانهام مشتاق سرگرم جنون
با هر که گفتم نکتهای از عشق مجنون کردمش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر درد و رنج عاشقانه گوینده است که از دلbroken به خاطر جفای عشق و جدایی رنج میبرد. او به یاد میآورد که چشمه وصلش هرگز برآورده نشده و بنابراین دچار گریه و اندوه شده است. او معتقد است که در دنیای عشق، هرجا شادیای بوده، آن را با نالههای خود محزون کرده است. این احساس درد و تیرهروزی به حدی است که گوینده در موضعی از ناامیدی اعلام میکند که دیگر هیچ سرزمینی برای او خوشحال کننده نیست. او به نمادهایی از عشق و رنج، مانند شراب و پیمانه، اشاره میکند و میگوید که هیچ لذتی در زندگیاش باقی نمانده است. در نهایت، او معتقد است که نمیتواند از افسانه عشق و جنون خارج شود و با هر کسی که صحبت میکند، نکتهای از عشق میگوید.