شمارهٔ ۱۹۳ مشتاق اصفهانی
مشتاق اصفهانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
بنگر آن لبهای میگون وز خمار ما مپرس
وآن گل رو را ببین وز خارخار ما مپرس
ناله ما بشنو از حال فکار ما مپرس
زاری ما را بهبین از حال زار ما مپرس
گر گلی سرزد ز ما چون خاربن زآن آتشست
کاسمان در ما زد آخر از بهار ما مپرس
دنیی و عقبی دو شهر از کشور ما بیش نیست
زاده اقلیم عشقیم از دیار ما مپرس
زآتش غم شمعسان ناخفته یکشب روز کن
یا زحال دیده شب زندهدار ما مپرس
نقش ما بینقشیست و بردن ما باختن
پاک باز نرد عشقیم از قمار ما مپرس
ز اول عشقست روشن آخر کارش به بین
صبح ما را تیره و از شام تار ما مرس
کشتی گردون هم از ما تا ابد سرگشته است
بحر بیپایان عشقیم از کنار ما مپرس
خارتر در بزم او ما و تو مشتاق از همیم
عزت خود را ببین از اعتبار ما مپرس
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و حال و روز عاشقان است. شاعر به زیباییهای ظاهری و درونی اشاره میکند و میگوید که از آنچه درونی و پنهان است نباید پرسید. او ضمن توصیف درد و رنج عاشقانه، به سرنوشت دو شهر دنیا و آخرت اشاره میکند و خاطرنشان میسازد که عاشقان از سرزمین عشق میآیند. همچنین به تأثیر عشق بر وجود انسان و کشتی گردون (زندگی) اشاره میکند که همواره در جستجوی حقیقت و عشق است. در پایان، شاعر به مقام و اعتبار عاشقان اشاره میکند و میگوید هر چه در این باره است، از ما بپرسید.