نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۰۱ مشتاق اصفهانی

مشتاق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)

از اشک و آه دایم در عشق آن پریوش

چشم و دلیست ما را لبریز آب و آتش

از دوری تو مار را روز و شب ای پریوش

خالیست بس پریشان خوابیست بس مشوش

دارم دلی و جانی در عشقت ای پریوش

چون زلفت این پریشان چون حالم آن مشوش

رنگ حنا به بینید بر دست آن پریوش

این همچو نقره خام آن چون طلای بیغش

تن داده‌ام به آزار زامید آنکه یکبار

بخشاید آن جفاکار بر حال این جفاکش

بهر شکار خوبان آهی بدل ندارم

پرصید دست و ما را خالی ز تیر ترکش

گر بی‌تو عیش خواهم جامم مباد هرگز

خالی ز خون ناب و پر از شراب بیغش

آنروی خوی‌فشان بین کز آب و تابش افتاد

در خانمان من سیل در خرمن من آتش

کو جرئتی که مشتاق او را شوم عنان‌گیر

آن شهسوار گیرم شد بر سر عنان‌کش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از عشق و درد فراق معشوق سخن می‌گوید. او به اشک و آه خود اشاره می‌کند که دل و چشمش از عشق آن پریچهره پر شده است. دوری معشوق او را در روز و شب دچار عذاب کرده و احساساتش را به هم ریخته است. شاعر خود را در حالی می‌بیند که عاشقانه به این آزار تن داده و در سعی است تا محبت معشوق را جلب کند. وی از حسرت و آرزوهای خود می‌نالد و می‌گوید که بدون معشوق، هیچ لذتی برایش باقی نمانده است. در پایان، اشاره‌ای به جستجوی عشق و شوق وصال دارد و از قدرت و زیبایی معشوق سخن می‌گوید.