نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۱۰ مشتاق اصفهانی

مشتاق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

به کویش می‌رود گاهی ز من آهی نمی‌دانم

به او می‌گوید آهم حال من گاهی نمی‌دانم

ز مهر و مه نباشم چون یادت روز و شب فارغ

تو را میدانم و بس مهری و ماهی نمی‌دانم

سر اخلاص چون از آستان عشق بردارم

که در عالم جز این درگاه درگاهی نمی‌دانم

بهر چاهیست دایم یوسفی اما فتد روزی

گذار کاردانی بر سر چاهی نمی‌دانم

مگر از کفر و دینم وارهاند جذبه عشقی

وگرنه جز ره دیر و حرم راهی نمی‌دانم

به جرم عشق دانم ریزیم خون عاقبت اما

به چشمت این گنه کوهی است یا کاهی نمی‌دانم

سزد کز مهوشان مشتاق گردم بنده آن مه

که امروز این سپه را غیر او شاهی نمی‌دانم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از احساسات عمیق خود نسبت به معشوق سخن می‌گوید. او نیمه‌ای از دل خود را به عشق می‌سپارد و نمی‌داند که این عشق او را به کجا می‌برد. شاعری که در عشق غرق است و از اصالت این احساسات بی‌خبر است. او به عظمت و بی‌نظیری معشوق اشاره می‌کند و بیان می‌کند که در دنیای عشق، هیچ جای دیگری جز درگاه معشوق وجود ندارد. شاعر همچنین از درگیری‌های درونی‌اش با معانی کفر و دین صحبت می‌کند و در نهایت به غیر قابل تحملی عشق و بلای آن اشاره می‌کند. او خود را بنده عشق می‌داند و تنها با یاد معشوق، وجودش را معنا می‌کند.