نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۱۷ مشتاق اصفهانی

مشتاق اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

دامن خویش ز خون مژه گلشن کردم

از فراق تو چه گل‌ها که بدامن کردم

شد کفن دوختم آن جامه که از تار وفا

سیه آنروز که این رشته بسوزن کردم

گفتم از عشق فروغی رسدم آه که شد

تیره‌تر روزم از این شمع که روشن کردم

روغن دیده گرفتم ز سرشک گلگون

بچراغون شب هجر تو روشن کردم

آخرم دوست نگشتی تو و داغم که تمام

دوستانرا بخود از بهر تو دشمن کردم

کردم از دیر و حرم رو بدر دل خود را

فارغ از پیروی شیخ و برهمن کردم

قسمت برق چه خواهد شد آخر گیرم

سبز شد کشته‌ام و چیدم و خرمن کردم

ریختم در ره عشق آنچه مرا بود بخاک

خویش را فارغ از اندیشه رهزن کردم

چون جرس از دل هر سنگ برآید فریاد

بسکه در بادیه عشق تو شیون کردم

نرسم در ره مقصود بجائی مشتاق

کانچه پیر خردم گفت مکن من کردم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از درد فراق و عشق خود به محبوب سخن می‌گوید. او بیان می‌کند که از داغ جدایی خود، دست به کارهای بیهوده زده و عشق را به چالش کشیده است. شاعر با استفاده از تصاویری از طبیعت و نمادهای مختلف، احساسات عمیق خود را انتقال می‌دهد و نشان می‌دهد که چگونه برای رسیدن به معشوق، از تمام چیزهای خود گذشته و دل را به عشق خود داده است. او به ناامیدی و سختی‌های محبت اشاره می‌کند و در نهایت از نرسیدن به مقصود خود ابراز تاسف می‌کند.