شمارهٔ ۲۲۴ مشتاق اصفهانی
مشتاق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
چه میکردم گر از کف دامن وصلت نمیدادم
پریزادی تو دیوان از پِیَت من آدمیزادم
رقیبانت گرفتند از من و من در فغان تا کی
ستاند دادکر زین مردم بیدادگر دادم
چه میآید ز من نگذارمت گر با بداندیشان
گرفتم با جهانی دشمن از بهرت درافتادم
ز من دیدی چه غیر از راه و رسم بندگی کآخر
کشیدی از کفم دامان و رفتی سرو آزادم
اگرچه رفتی و گشتم به صد غم مبتلا اما
به این کز دوریت یک دم نخواهم زیستن شادم
به جان سختی مثل در عشقم اما ورزم از جورت
تحمل تا به کی آخر نه ز آهن نه ز فولادم
خراب از سیل هجر او نه مشتاق آنقدر کشتم
که جز معمار وصلش کس تواند کرد آبادم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از احساسات عمیق خود دربارهٔ عشق و جدایی مینویسد. او بیان میکند که اگر نمیتوانست دامن وصال محبوبش را از دست بدهد، چه میشد. او از درد و فغان ناشی از جدایی و بیعدالتیهایی که در عشق دیده سخن میگوید. گرچه محبوب از او رفته، شاعر هنوز به خاطر عشق و وابستگیاش شاد است و نمیتواند دوری او را تحمل کند. او به سختیها و آلامی که از جدایی متحمل شده اشاره میکند و تأکید میکند که هیچ کس جز معمار وصال محبوبش نمیتواند به او آرامش دهد. شگفتیهای عشق و جنگیدن با درد جدایی و ناکامی، از مضامین اصلی شعر است.