نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۴۶ مشتاق اصفهانی

مشتاق اصفهانی / غزلیات / وزن: متفاعلن متفاعلن متفاعلن متفاعلن

به سپهر بر شده ما ز عشق و طلب کنی تو ز مالشان

به زمین ز بی‌خردی مجو پی توسن فلک ابرشان

ز چه گوییم که علاج کن تف دل ز دیده خون‌فشان

به زلال چشمه وصل خود تو بیا و آتش من نشان

تو نهفته رخ و روز و شب ز غمت مرا مژه خون‌فشان

ز که پرسمت ز که جویمت که نمی‌دهد ز تو کس نشان

رسدم ز نیک و بد جهان نه مسرتی نه کدورتی

که بود ز وصل و ز هجر او طرف خوشان غم ناخوشان

ز تو گر خدنگ جفا چنین به من و دل و از پی هم رسد

چه عجب نماند اگر به جا نه ز من اثر نه ز دل نشان

ز چه گفتی این همه تیره شد شب تار و روز سیاه تو

ز سواد طره گلرخان ز بیاض گردن مهوشان

ز لب تو کان ملاحتم نه تبسمی نه تکلمی

به خدا ز کنج دهان خود نمکی به کام دلم چشان

نه همین اسیر کمند تو دل مبتلای من است و بس

که به چین طره دلکشت بود اجتماع مشوشان

ز غمت سرشک چو ارغوان رود ار ز چشم ترم چنین

چه عجب که جدول خون شود به سپهر جاده کهکشان

زر قلبم و نه همین سیه شده روز تابش آتشم

که سیاه‌رویی دیگرم بود از خجالت بی‌غشان

چه غم ار مشابه نقش ما به ره تو مانده تنم بجا

که کمند جذبه آورد ز توام سوی تو کشان‌کشان

چه برآید از دم سرد من که به دل ترا نکند اثر

تف آه دل پر از اخگران دم گرم سینه پرآتشان

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و دلتنگی است. شاعر به تصویر کشیدن حال و احساسات خود نسبت به معشوق می‌پردازد و از درد و رنجی که از جدایی و عشق بی‌پاسخ می‌کشد سخن می‌گوید. او به زیبایی معشوق اشاره کرده و می‌گوید که حتی در دل تاریکی و غم، عشقش هنوز زنده است. شاعر از شب تیره و روزهای سیاه می‌گوید و اینکه عشق او، همچون کمند، او را به سمت معشوق می‌کشد. در نهایت، او بیان می‌کند که تمام وجودش تحت تأثیر این عشق عمیق است و غم و اندوهش ناشی از دوری معشوق است.