نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۷۱ مشتاق اصفهانی

مشتاق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)

برق جهان‌سوز حسن آن رخ افروخته

مشعله‌افروز عشق آه من سوخته

جامهٔ دیبا بود خاصهٔ مه‌طلعتان

پوشش ما از جهان بس نظر دوخته

سینه نگیرد فروغ از دل بی‌سوز عشق

انجمن‌افروز نیست شمع نیفروخته

من به تو خو کرده‌ام چون ز تو نالم که هست

با ستم خواجه خوش بندهٔ آموخته

راز محبت که نیست گوش فلک محرمش

من ز دل آموختم دل ز که آموخته

گرنه هواش آتش است بهر چه در باغ عشق

بر سر هم ریخته طایر پر سوخته

خسرویت گر هواست گیر ره بندگی

کی به عزیزی رسد یوسف نفروخته

گوهر وصلت مرا کی به کف ارزان فتاد

بهر تو کردم تلف من همه اندوخته

سوخته‌ام غیر من طالب مشتاق کیست

قدر شناسد همین سوخته را سوخته

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عمیق عشق و سوختگی دل شاعر می‌پردازد. شاعر از جذبه و زیبایی محبوب خود سخن می‌گوید و عشق را به آتشی می‌ماند که او را می‌سوزاند. او به شدت تحت تأثیر زیبایی محبوب قرار دارد و در عین حال از درد و رنج عشق خود نیز سخن می‌گوید. شاعر احساس می‌کند که تنها کسی که در دریای عشق غرق شده، اوست و هیچ‌کس دیگری نمی‌تواند درک کند که او چه می‌کشد. همچنین، به نکته‌ای اشاره می‌کند که عشق اصیل و واقعی در دل‌های آنهاست و هیچ‌کس نمی‌تواند راز آن را بفهمد. در نهایت، او از امید به وصال محبوب و ارزش عشق می‌گوید و به این نتیجه می‌رسد که ارزش افراد فقط درک و شناخت آنها از درد عشق است.