شمارهٔ ۲۷۵ مشتاق اصفهانی
مشتاق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
من به قلزم می خیمه چون حباب زده
قدح به میکده عشق بیحساب زده
ز زور باده عشق بتان شهرآشوب
چو موج غوطه به دریای اضطراب زده
گهی به روی زمین چون غبار افتاده
گهی به سطح هوا خیمه چون سحاب زده
به سوی دیر شدم بهر چارهجویی خویش
علیالصباح ره کاروان خواب زده
به عرض ره بت مشکین کلاله دیدم
هزار حلقه به هر موی پیچ و تاب زده
ز باده رطل گرانی به دست داشت که بود
ره هزار چو من خانمان خراب زده
ز دست خویش به دست من آن قدح مشتاق
نهاد و گفت دم از لطف بیحساب زده
بگیر و دم مزن و بیدرنگ بر سرکش
که هم شراب کند چاره شراب زده
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به توصیف حال و هوای عاشقانه و ناپایداری خود میپردازد. او به قلزم (دریا) میخیمه میزند و نشان میدهد که تحت تأثیر عشق و میخوارگی، دچار اضطراب و ناآرامی شده است. لحظاتی چون غبار بر زمین میافتد و گاهی مانند ابر در آسمان معلق میشود. شاعر در جستجوی آرامش به میخانه میرود و در این جا با زیباییهای حیرتانگیزی روبهرو میشود. او از بادهای سنگین و سنگینی عشق میگوید و به قدحی که به او داده شده اشاره میکند. این لحظهها نشاندهنده تنش بین عشق و بیقراری هستند و او را به نوشیدن شراب و غرق شدن در آن دعوت میکند. در نهایت، شاعر بر این تأکید دارد که چارهای جز نوشیدن شراب و تسلیم در برابر عشق وجود ندارد.