نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۲۱ مشتاق اصفهانی

مشتاق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

خرامان بود در دامان کوهی کبک طنازی

که ناگه از هوا آمد صدای بال شهبازی

دلش در بر تپان شد رفت قوت از پر و بالش

نه پای رفتنش از بیم جان نه بال پروازی

ز بی‌تابی نهان شد در پس سنگی وزین غافل

که باشد در کمین آنجا کمان شخ ناوک‌اندازی

که پرکش کرده تیری ناگهان بر پهلویش آمد

برآورد از شکاف سینه مجروح آوازی

که هر مرغی که صیاد اجل باشد به دنبالش

شود هر نقش پایش گاه جستن چنگل بازی

قضا را جز رضا مشتاق نبود چاره دیگر

بیا بشنو ز من این نکته را گر محرم رازی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، موضوع اصلی نابودی و ناامیدی است. داستان درباره یک کبک زیبایی است که در دامان کوهی آرام و شاداب می‌رقصید. ناگهان صدای بال یک شاهباز شنیده می‌شود، و ترس در دل کبک به وجود می‌آید. او به دلیل بیم از جان خود، به پشت سنگی پنهان می‌شود، اما دشمن او (شاهباز) به سرعت به سمتش می‌آید و او را می‌زند. این حادثه بیانگر این است که هر پرنده‌ای (یا هر موجودی) که در معرض خطر مرگ قرار دارد، نمی‌تواند از سرنوشت خود بگریزد. در پایان، شاعر اشاره می‌کند که تنها راه تسلیم در برابر قضا و سرنوشت، پذیرش آن است. شعر به نوعی نصیحتی نیز دارد که به شنونده می‌گوید که باید به این نکته توجه کند.