شمارهٔ ۳۸ مشتاق اصفهانی
مشتاق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
از انتظار مکش بیش از این فکاری را
بخود قرار مده قتل بیقراری را
بیا بیا که خدایت برآورد امید
تو گر امید بر آری امیدواری را
گذشت عمر بحسرت مرا چو آن بلبل
که در قفس گذرانید نوبهاری را
بقتل سوخته خویش اضطراب از چیست
مگر بود چهقدر زندگی شراری را
گرفته است سر انگشت من چو شمع آتش
مگر گشوده نقاب آتشین عذاری را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان حسرت و انتظار شاعر میپردازد. او از نابودی و بیقراری خود میگوید و از طرفی امیدواری به معشوق و خدایی که امید را برآورده میکند، دارد. شاعر احساس میکند که عمرش مانند بلبل در قفس گذشته و بیفایده بوده است. او پرسش میکند که چرا باید به خاطر سوختن از عشق خود اضطراب داشته باشد و به این فکر میکند که زندگی چه قدر سخت و پرآشوب است. در نهایت، او به قدرت آتش عشق و تاثیر آن بر وجودش اشاره میکند.