نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۴ مشتاق اصفهانی

مشتاق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

تو را فلک به من ای ماه مهربان نگذاشت

چراغ کلبهٔ من بودی آسمان نگذاشت

چه از بهار خود آن شاخ گل به گلشن دید

که شد خزان و بر آن مرغی آشیان نگذاشت

تو چون ز غیر شناسی مرا که هرگز فرق

گلی میانهٔ گلچین و باغبان نگذاشت

به تن ، مپرس چُو شمعَم شبِ فراق چه کرد؟

گداز عشق که مغزم در استخوان نگذاشت

به باغِ خویش مَدِه کود هم کنون ، که در آن،

گلی به شاخ گلی غارت خزان نگذاشت

هزار صید به هر سو فکند و حیرانم

که صیدافکن من تیر در کمان نگذاشت

منم ز خیل سگان تو و فغان که شبی

بر آستان توام جور پاسبان نگذاشت

فغان که رفت چو شمع از میان و با تو شبی

حدیث سوز تو مشتاق در میان نگذاشت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از غم و تنهایی ناشی از دوری محبوب سخن می‌گوید. او از آسمان و سرنوشت گله دارد که به او اجازه نمی‌دهد با محبوبش باشد. بهار زندگی‌اش به خزان تبدیل شده و او احساس می‌کند که هیچ چیز در زندگی‌اش نمانده است. او به حسرت و درد فراق اشاره می‌کند و می‌گوید که عشق او را به شدت آزار داده و هیچ آرامشی برایش باقی نگذارده است. او همچنین به این نکته اشاره می‌کند که در این دنیا رنج و مشکل زیادی وجود دارد و حتی در عاشقانه‌ترین لحظات، ناامیدی و جدایی بر او سایه افکنده است. در نهایت، شاعر با حالتی ناامیدانه به این فکر می‌کند که زندگی‌اش بدون محبوب چه معنایی خواهد داشت.