شمارهٔ ۵۳ مشتاق اصفهانی
مشتاق اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
جان بقید تنم از کوی کسی افتاده است
بلبلی از چمنی در قفسی افتاده است
باید افغان ز جفای تو و افغان کز ضعف
کار ما خسته دلان با نفسی افتاده است
زان بکوی عدمم خوش که جز آن کوی کجاست
که نه آنجا بکسی کار کسی افتاده است
فصل گل شد چه بمرغی گذرد آه که او
بی پروبال بکنج قفسی افتاده است
سوز دم رشگ درین بادیه هرجا بینم
آتشی جسته و در جان خسی افتاده است
محمل ناز که زیندشت گذشته است که باز
دل بدنبال صدای جرسی افتاده است
آمدم سوی تو اکنون نکنم چون فریاد
که گذارم بر فیاد رسی افتاده است
هر کسم دید به دنبال نگاهت بیخود
گفت مستی به قفای عسسی افتاده است
نه همین خفته ز بیداد تو در خون مشتاق
کشته تیغ تو در خاک بسی افتاده است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از غم و اندوه ناشی از دوری، تنهایی و دلخوری سخن میگوید. شاعر خود را همچون بلبل در قفس میبیند که از کوی محبوب دور افتاده است. او به جفای معشوق اشاره میکند که سبب شده دلباختگان از کلافگی و ناتوانی رنج ببرند. شاعر در آرزو و ناامیدی به سر میبرد و به یاد میآورد که هیچکس در جایی که هست، به او کمک نمیکند. فصل گل و زیبایی به او یاری نمیرساند و او همچنان در حسرت و ضعف به سر میبرد. اسرار و مسایل عاشقانه، خطیبهای دردی را در دل او شعلهور کرده و در پی صدا و نشانهای از محبوبش است. در این حال، یادآور میشود که غم و ناتوانی او ناشی از سنگینی عشق و جفای معشوقش است.