شمارهٔ ۵۸ مشتاق اصفهانی
مشتاق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
تو را که چرخ به کام من از جفا نگذاشت
به کام غیر ندانم گذاشت یا نگذاشت
فغان که بلبل آن گلشنم که هرگز گوش
گلشن به ناله مرغان بینوا نگذاشت
ز دیر و کعبه به کوی تو ره برد هیهات
کسی که لطف تو راهیش پیش پا نگذاشت
به من گذر به غلط کردی و شکفت دلم
تو میگذاشتم تنگ دل خدا نگذاشت
هزار مرتبه مشتاق خواست از کویت
رود ز جور تو چون دیگران وفا نگذاشت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از درد و رنج خود سخن میگوید. او احساس میکند که چرخ روزگار به او جفا کرده و از رسیدن به عشق و دلخواهش بازمانده است. بلبل که نماد عشق و زیبایی است، به گلشنش (محبوبش) دسترسی ندارد و بلکه حتی صدای دیگر پرندگان نیز به گوش نمیرسد. شاعر میگوید که در پی رفتن به مبدأ عشق (کعبه) دشواریهایی دیده و تنها کسی که محبت محبوبش را شناخت، از راهی که میخواست پیش نرفت. او همچنین از آن مینالد که با وجود خواست و آرزوهایش، هیچ توفیقی در رسیدن به عشقش نداشته و محبتش در برابر او بیثمر مانده است. در نهایت، او از بیوفایی و بیاعتنایی معشوق به خودش ناامید است.