شمارهٔ ۶۴ مشتاق اصفهانی
مشتاق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
عشق آمد و غیر یار نگذاشت
آتش اثری ز خار نگذاشت
تیغ تو فکند سر ز هر تن
یک دوش بزیر بار نگذاشت
دل را افسرد آه سردم
زاتش گده یک شرار نگذاشت
بودم منظور کنج چشمی
چشم بد روزگار نگذاشت
زنگ از دلها زدود اشگم
یک آینه در غبار نگذاشت
تا دست تو ز آستین برآمد
در دست کس اختیار نگذاشت
عشقم گلچین این چمن کرد
روزی که گلی ببار نگذاشت
مشتاق ترا گرفت از غیر
بلبل گل را بخار نگذاشت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به توصیف تاثیرات عمیق عشق و معشوق میپردازد. او بیان میکند که عشق تنها معشوقش را در نظر دارد و هیچ چیز دیگری برایش اهمیت ندارد. آتش عشق در دل او تنها شعلهای از درد و سوزش به جا میگذارد و هیچ جزئیات مثبتی نمیگذارد. شاعر از ناامیدی و اشکهایش میگوید و بر غبار دلش تاکید میکند. عشق او به معشوق باعث میشود که هیچ کس دیگری در زندگیاش جایگاهی نداشته باشد و نهایتا عشقش مانند گلی در این باغ گلی مخصوص خودش رشد میکند. بلبل نیز تنها به گل مینگرد و از دیگر چیزها غافل است.