نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۴ مشتاق اصفهانی

مشتاق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)

زان در کجا توان رفت از بی‌پناهی ای دوست

با دوستان جفا کن چندانکه خواهی ای دوست

رحمی که از جفایت در لجه محبت

وقتست کشتی ما گردد تباهی ای دوست

دور از زلال وصلت در خاک می‌تپد دل

چون از جدایی آب لب تشنه ماهی ای دوست

در گلستان عشقت از سرخ و زرد ما را

اشکی‌ست ارغوانی رنگی‌ست کاهی ای دوست

ما دادخواه عشق و تو پادشاه حسنی

پیش تو لب چه بندیم از دادخواهی ای دوست

روزیست کز غمت صبح گردد شب حیاتم

روزی که خواهد انداخت داغم سیاهی ای دوست

یک بنده‌ات چو من نیست کاول بر آستانت

خود بندگی گزیدم بر پادشاهی ای دوست

پیشت به شِکْوِه مشتاق زان لب نمی‌گشاید

کز جور خویش دانی حالش کماهی ای دوست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از احساس تنهایی و جدایی خود از دوستش صحبت می‌کند و می‌گوید که در این بی‌پناهی چگونه می‌تواند زندگی کند. او اشاره می‌کند که هر چقدر هم که دوستانش به او جفا کنند، درد جدایی را نمی‌تواند تحمل کند. عشق او به دوستش باعث شده که دلش در دوری از او بتپد و از زندگی سیر شود. شاعر می‌گوید که در عشق، هر رنگ و حالتی که دارد، منجر به حسرت و اشک می‌شود. او همچنین به مقام و قدرت دوست اشاره کرده و از او درخواست می‌کند که در برابر جفای او بی‌رحم نباشد. در پایان، شاعر به عمیق بودن عشق و ارادتش اشاره می‌کند و می‌گوید که هیچ‌کس به اندازه او به دوستش وفادار نیست و در دل، حتی از درد جدایی‌اش هم نمی‌تواند شکایت کند.