نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۱۳۲ - حکایت جوانی که پدرش او را زن داد و گریختن داماد شب زفاف ملا احمد نراقی

ملا احمد نراقی / مثنوی طاقدیس / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

کرد داماد آن نیای مهربان

نوجوانی بس ظریف و نکته دان

در ز گنج و گوهر زر باز کرد

وان پسر را با زنی انباز کرد

در شب دامادی آن پاک پور

داد داد از عشرت و عیش و سرور

در نثارش ریخت بس مرجان و در

کرد قربانی بسی گاو و شتر

چونکه آوردند در خلوت عروس

خاست از شش سو غریو و بانگ کوس

هم درآوردند در خلوت پسر

دستشان دادند دست یکدگر

آن پسر آمد بر دختر نشست

دیده اش بر روی او دستش به دست

دید در رویش زمانی تند تند

زیر لب با خویشتن در لند لند

دست برد و بند شلوارش گشاد

گوش خود را بر در فرجش نهاد

گوش داد آنجا زمانی تیز تیز

جست از جا رو نهاد اندر گریز

می دویدی و نگاهش در عقب

که مبادا کس کند او را طلب

رفت و کنج مسجدی آن شب خزید

از گریز خویش وجدش در مزید

شکرها می کرد و حق را می ستود

که چه خوش جستم ازین قوم لدود

شب تمام شب پدر در جستجو

هم برادر در طلب در دشت و کو

مادرش آسیمه اندر کوچه ها

خواهرانش اینَ گویان در قفا

تا صباح او را به مسجد یافتند

سوی او از هر طرف بشتافتند

جمله در تعییر و توبیخ و ملام

کاین چه بود ای روزها از تو به شام

راه تو آیا کدامین دیو زد

یا که جادویی ز مکر و ریو زد

آن یکی خواندش اعوذ وان یکاد

این یکی بستش به بازو سیمناد

آن یکی بر آتش افکندی سپند

از عطوفت آن یکی دادیش پند

گفت ای یاران از اینها هیچ نیست

در دلم از سحر و جادو هیچ نیست

آنچه من بشنیدم از آن غار تنگ

بشنود هرکس گریزد تا فرنگ

ای دریغا گوشتان شنوا بدی

تا به سوز جان من دانا بدی

یارب این فرج است یا دربند روم

غلغل روم است در آن مرز و بوم

فرج خود یا باب الابوابست این

در درون یأجوج و مأجوج لعین

فرج این یا ثقبه مور و ملخ

فرج این یا حلقه ی دام است و فخ

فرج یا دروازه ی شهر عدم

قافله در قافله دنبال هم

بار از آنجا بسته بهر جان من

رو به سوی خانه ویران من

می شنیدید ای دریغا زان کنام

آنچه من بشنیدم از غوغای عام

من نهادم گوش بر سوراخ در

از نهیب نعره شد چاکم جگر

خلقی اندر نعره کی مرد سلیم

آمدیم و آمدیم و آمدیم

هان و هان کو این ره پوکان کجاست

آمدیم اینک بگو آستان کجاست

آن یکی گفتا پدر کو دایه ام

وان یکی می گفت کو سرمایه ام

آن یکی می گفت بابا نان بیار

وان دگر یک درد بی درمان بیار

آن یکی می گفت کو بابا زنم

وان دگر کو خانه و کو مسکنم

آن یکی می گفت شویم دیر شد

آخر این دختر به خانه پیر شد

آن یکی می گفت کو بابا طبیب

از مرض دیگر نماندستم شکیب

بسکه زین غوغا شنیدم از مغاک

از نهیبش زهره ام شد چاک چاک

چون ندیدم جای آویز و ستیز

خود گرفتم لاجرم راه گریز

خوش از آن گودال جستم تللی

از غم و ادبار رستم یللی

خوش گریزی کردی احسنت ای جوان

در دل ما هم نهادی آزمان

من هم از آنجا گریزی می زنم

بر سر اصل حکایت می روم

می روم بر باقی این داستان

داستان آن امام راستان

داستان آن شعیب نیک زاد

کز خدایش صد ستایش بیش باد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، داستانی از یک جوان و دامادی‌اش روایت می‌شود. او در یک شب شاد و پرسرور با همسرش به خلوت می‌رود، اما به ناگاه از ترس و اضطراب فرار می‌کند. داستان به جستجوی خانواده‌اش می‌پردازد که برای پیدا کردن او در شب‌گردی می‌کنند و اضطراب خود را نشان می‌دهند. در نهایت، جوان به یک مسجد می‌رود و در آنجا از خداوند یاری می‌طلبد. او از سر و صدا و اضطراب مورد نظرش حرف می‌زند و تصور می‌کند که باید از چیزهایی که شنیده فرار کند. در پایان، او تصمیم می‌گیرد به اصل داستان و زندگی‌اش ادامه دهد. شعر به نوعی نشان‌دهنده‌ی ترس و تنش در موقعیت‌های دشوار و تلاش برای یافتن راه حل است.