نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۵۴ سیدای نسفی

سیدای نسفی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

تا هوایت بر سر باد صبا افتاده است

برگ گل در کوچها چون نقش پا افتاده است

تا نگارین پنجه را کردی ز خون آفتاب

ماهرویان را حنا از دست و پا افتاده است

زرد رویی می کشم هر روز از دون همتان

برگ کاه من به دست کهربا افتاده است

در چمن بال و پر قمری به یاد مقدمت

بر زمین مانند نقش بوریا افتاده است

ماهرویان سرمه را سنگ فلاخن کرده اند

گوشه چشم تو تا بر توتیا افتاده است

داغ دل را می کنم هر دم سراغ از لاله زار

این زر از جیبم نمی دانم کجا افتاده است

از من آن نوخط ندارد چون قلم بیگانگی

بر سخن از بس که طبعش آشنا افتاده است

مدتی شد راستی از قامت من رفته است

روزگاری شد ز دستم این عصا افتاده است

کی خلاصی یابد از دوران دلم ای سیدا

دانه من در گلوی آسیا افتاده است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این اشعار از احساسات عمیق و غم‌انگیز خود سخن می‌گوید. او به زیبایی‌های طبیعت و یادآوری معشوق خود اشاره می‌کند و بیان می‌کند که چگونه هر چیزی به یاد او دچار تغییر و افتادگی شده است. از تاثیرات آفتاب بر گل‌ها و تغییر رنگ طبیعت تا حسرت و داغ دلش که از زیبایی‌ها و عشق دور مانده است. شاعر به تنهایی و بی‌کسی خود اشاره می‌کند و از افتادن وسایل و نشانه‌های زندگی‌اش در دنیایی که پر از یاد معشوق است، صحبت می‌کند. او در نهایت از امید برای رهایی از این دورانی که با دل شکسته سپری می‌کند، سخن می‌گوید.