نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۵۴ سیدای نسفی

سیدای نسفی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

می پرستی های آن لبهای خندانت چه شد

تلخ گوئی های لعل شکرافشانت چه شد

فوطه زاری همان در گردن قمری بجاست

سرکشی ها کردن سرو خرامانت چه شد

سبزه ات چون سنبل از دیوار گلشن سرکشید

آب و تاب شبنم و بزم گلستانت چه شد

ناوکت با یک ادا از جوشن جان می گذشت

قوت بازو و دلدوزیی مژگانت چه شد

صد کمند انداز را زلفت به یک مو بسته بود

تیزدستی های آن زلف پریشانت چه شد

نسبت خود گل به دامان قیامت می رساند

صبحدم سر می زد از چاک گریبانت چه شد

آنکه عمری با تو لاف آشنایی می زدند

کم نما گشتند یارانت به یارانت چه شد

از اسیران تو غیر از سیدا یک کس نماند

در حق آن قوم چندین لطف و احسانت چه شد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به یادآوری زیبایی‌ها و صفات محبوبی می‌پردازد که قبلاً وجود داشتند، اما اکنون از بین رفته‌اند یا دیگر قابل مشاهده نیستند. او به لب‌های خندان، تلخ‌گویی‌ها، سرکشی و زیبایی محبوبش اشاره می‌کند و از دست رفتن آن‌ها را به تصویر می‌کشد. شاعر به یاد می‌آورد که چگونه سبزه و گل‌ها در باغ به خوبی رشد می‌کردند و آن زمان‌ها پر از نشاط و شادابی بودند. او به توانایی‌های محبوبش در جذب و دلربایی اشاره می‌کند و از فراموشی و کاهش محبت یارانش به او گلایه می‌کند. در نهایت، شاعر از گسترش محبت و احسان خود به دیگران سخن می‌گوید و می‌پرسد که آن‌ها چه بلایی بر سر محبت و لطف او آمده است. توصیف کلی این شعر حسرت و اندوه از دست دادن زیبایی‌ها و روابط گذشته است.