نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۵۷ سیدای نسفی

سیدای نسفی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

دلم در کوی او رفتست حیرانم که چون آید

نفس هرگه که با یادش برآرم بوی خون آید

مرا لیلی وشی کردست سرگردان به صحرایی

که جای گردباد از خاک او مجنون برون آید

خدا از سنگ پیدا می کند رزق هنرور را

برای روزیی فرهاد شیراز بیستون آید

ز پیچ و تاب آه من بکن اندیشه ای ظالم

بترس از خانه زان ماری که بی افسون برون آید

نگردد مرگ سد راه گیر و دار عاشق را

صدای تیشه در گوشم هنوز از بیستون آید

ز دیوانخانه ارباب دولت پای کوته کن

کزین درها به گوش آواز زنجیر جنون آید

هنرور می شناسد سیدا قدر هنرور را

به تکلیف من دیوانه از صحرا جنون آید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عشق و دلتنگی خود به معشوق (لیلی) سخن می‌گوید و احساسات عمیق خود را در مورد جدایی و احساس سرگشتگی بیان می‌کند. او اشاره دارد که یاد معشوقش برایش مانند بویی خونین است و او را به شدت آزار می‌دهد. همچنین به دشواری‌های عاشق بودن و خطراتی که در این عشق وجود دارد اشاره می‌کند. شاعر به داستان فرهاد و بیستون نیز اشاره می‌کند تا نشان دهد که چگونه عشق می‌تواند منبع الهام و تلاش باشد. در نهایت، او به این فکر می‌افتد که باید از تصور و تصورات خود بترسد، زیرا عشق و جنون می‌تواند او را به سمت دیوانگی بکشاند.