شمارهٔ ۳۰۲ سیدای نسفی
سیدای نسفی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
فصل خزان رسید به گلشن صدا نماند
در شاخسار برگ و به بلبل نوا نماند
گلها چو غنچه مشت زر خود گره زدند
در باغ روزگار گر دست وا نماند
موران ز دانه خاطر خود جمع کرده اند
سرگشته یی به غیر من و آسیا نماند
نومید گشتم از در ارباب اهل جاه
بر آستان چگونه نشینم که جا نماند
مرغان تمام صاحب برگ و نوا شدند
جز عندلیب من به چمن بی نوا نماند
گشتند منعمان همه ز اهل طمع خلاص
خاصیتی که بود به آهنربا نماند
در ملک خود به بی سر و پایی مثل شدم
وا شد کلاهم از سر و کفشم به پا نماند
پیمانه ها کنند سخن در شکست هم
در چشم شیشه ها نگه آشنا نماند
آوردم این زمان به خدا روی سیدا
اکنون مرا به هیچ کسی التجا نماند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به فصل خزان و تغییراتی که در طبیعت و زندگی انسانها به وجود میآید، اشاره میکند. او از نابودی زیباییها و خاموشی صداها سخن میگوید و حس ناامیدی و گسستگی را احساس میکند. در این فصل، گلها و بلبلها دیگر خبری از حیات و سرزندگی ندارند و شاعر خود را در میان همه این تغییرات تنها و بیپناه مییابد. او از درگاه اربابان و صاحبان قدرت ناامید شده و به دنبال پناهگاهی است که دیگر نمیتواند آن را پیدا کند. این احساس تنهایی و فقدان در دل شاعر حس میشود و او در پایان، به درگاه خداوند متوسل شده و امیدش را به او معطوف میکند.