شمارهٔ ۴۴۷ سیدای نسفی
سیدای نسفی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن (رمل مثمن سالم)
تلخکامم از دل پر مدعای خویشتن
می خورم زهر از برای آشنای خویشتن
آرزوها بر سرم آورده سودا را به جوش
چند روزی شد نمی یابم هوای خویشتن
نی گریبانی رفو کردم نه چاک دامنی
می زنم بر سینه دست نارسای خویشتن
بالش آسایشی هرگز نمی باشد مرا
می نهم چون شمع شبها سر به پای خویشتن
بر سپند من اگر آتش شبیخون آورد
خوش نمی آید که برخیزم ز جای خویشتن
سرو می آید به استقبالش از باغ مراد
راستی را هر که می سازد عصای خویشتن
گوشه ابروی او مد نظر باشد مرا
کرده ام از شاخ آهو متکای خویشتن
شکوه دارند آستین و دامنم از کوتهی
می کشم شرمندگی از دست و پای خویشتن
خانه ام از صورت هستی غبار خاطر است
می زنم آتش به نقش بوریای خویشتن
اهل حکمت سیدا بیهوش دارو خورده اند
از که می جوید کسی دیگر دوای خویشتن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از دردها و ناکامیهای خود سخن میگوید و از دل پر مدعای خویش احساس تلخی میکند. او از آشنایان مینوشد و در عذاب آرزوها به سر میبرد. شاعر به وضوح نشان میدهد که آسایش از او دور است و شبها به حالتی مانند شمع به خود میگوید. او به روابط و احساساتش اشاره میکند و از شرمندگی و ناتوانیهایش در ابراز وجود شکایت دارد. در نهایت، او به وضعیت ناامیدی و جستجوی راهحلی برای دردهای خود اشاره میکند و نشان میدهد که حکمت و آرامش را در خود نمییابد.