شمارهٔ ۴۶۰ سیدای نسفی
سیدای نسفی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
تا چراغ انجمن کردن زبان خویشتن
می خورم چون شمع دایم مغز جان خویشتن
گوهر من در ته گرد کسادی شد یتیم
وقت آن آمد که بر بندم دکان خویشتن
روی بهبودی ندارد داغهای سینه ام
زردرویی می کشم از گلستان خویشتن
هر که را بینم به عالم خویش را گم کرده است
از که می جوید کسی دیگر نشان خویشتن
چغد را ویرانه ها باشد حصار عافیت
کلبه خود کرده ام دارالامان خویشتن
چون کف دست گدا دستار خوان من تهیست
می کشم شرمندگی از میهمان خویشتن
شکوه از خوان فلک ای لاله پیش من مکن
می خورم من هم به خون تر کرده نان خویشتن
مغز خود را سوختم از بی چراغی همچو شمع
دست اکنون مانده ام بر استخوان خویشتن
می شود از خنده آئینه عالم گلستان
گر به بینم عکس روی زعفران خویشتن
مادر دوران به جای شیر خونم داد و رفت
دشمنی ها دیده ام از مهربان خویشتن
هر که می خندد چو گل در این گلستان عاقبت
می زند خود پشت دستی بر دهان خویشتن
پیشوای قوم گردد عاقبت محراب وار
قبله خود هر که سازد آستان خویشتن
چند با من می دهی درد سر ای پهلو نشین
روزگاری شد گرفتارم به جان خویشتن
منزل ما گشته چون تیر هوایی بی نشان
خانه بردوشیم دایم چون کمان خویشتن
سیدا از کلک خود دایم سخنها می کشم
زخم ها دارم به دل از همزبان خویشتن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بررسی احساسات عمیق و درونی شاعر میپردازد. شاعر از درد و رنجهای خود و احساس یتیمی صحبت میکند و به ناامیدی در بهبود اوضاعش اشاره میکند. او بر این نکته تأکید دارد که در جهان امروز، افراد به خودشان و هویت واقعیشان بیتوجه شدهاند و هر کس در جستجوی نشانی از خود است. شاعر خود را در وضعیتی دشوار میبیند، جایی که احساس孤独 و غریبگی میکند. او ضمن اشاره به زحمات و مشکلاتش، به ناامیدی و تکرار دردهایش در زندگی اشاره میکند. با توجه به این وضعیت، او از بینهایتی شرم و ندامت خود در برابر مهمانانش سخن میگوید و به ناداری خود افتخار میکند. در نهایت، شاعر از تنهایی و غم حاصل از ارتباطاتش با همزبانانش سخن میگوید و تأکید میکند که با وجود همه مشکلات، هنوز هم به ارزشهای شخصی و هویت خود پایبند است.