شمارهٔ ۵۲۶ سیدای نسفی
سیدای نسفی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
رفتی و شوری به جان ناتوان انداختی
آمدی و آتشی در خان و مان انداختی
ناوک اندازان چشمت هر طرف در جلوه اند
تا چو ابرو بر سر بازو کمان انداختی
مهربانیها نمودی اول و آخر چو شمع
شعله بیدادیی در مغز جان انداختی
از خجالت چون کمان مشکل که سر بالا کنم
تا مرا دور از نظر همچون نشان انداختی
عندلیبان از سیه بختی همه خون می خورند
برگ گل را تا ز سنبل سایه بان انداختی
آتشم در جان زدی و از نظر غائب شدی
تشنه ام کردی و در ریگ روان انداختی
لطف ها کردی و افگندی به یکبار از نظر
از زمین برداشتی وز آسمان انداختی
بوی پیراهن که بودی نور چشم اهل دل
آتشی کردی به جان کاروان انداختی
زهر خندی کردی و بنیاد عالم سوختی
این چه شوری بود از آن لب در جهان انداختی
گفته بودی دوش خواهم ریخت خون سیدا
خود یقین کردی و ما را در گمان انداختی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از تأثیر عمیق و مخرّب حضور و غیبت محبوب سخن میگوید. او به شور و حرارتی اشاره میکند که محبوبش در جان او انداخته و با زیباییهایش قلبها را به آتش کشیده است. شاعر از عواطف متضاد، چون محبت و درد، یاد میکند و میگوید چگونه با زحمات و مهربانیهایش ابتدا او را خوشحال کرده و سپس ناگهان غایب شده است. او به تحولات روحی و عاطفیای که با تماس با محبوبش تجربه کرده، پرداخته و به درد و تنهایی ناشی از دوری از او اشاره میکند. حضور محبوبش برایش شوری ایجاد کرده، اما با غیبتش همه چیز را در هم ریخته و او را در تنهایی رها کرده است. در نهایت، شاعر از اثرات نامطلوب لبخند و سخن ناشایست محبوبش و تأثیرات آن بر زندگی خود میگوید.