شمارهٔ ۵۴۰ سیدای نسفی
سیدای نسفی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چه کرده ام که مرا همدم بلا کردی
به درد و محنت ایام مبتلا کردی
چنین که رسم تو بیگانه مشربی بودست
چرا ز روز ازل با خود آشنا کردی
به چشم اهل نظر همچو سرمه جایم بود
مرا به خاک برابر چو توتیا کردی
جبین من به کف پای تو حنا می بست
شکسته رنگتر از نقش بوریا کردی
ز انتظار تو در دیده ام نظاره نماند
بیا که چشم مرا کاسه گدا کردی
نشان تیر نگاه تو کرده ام خود را
به غیر من نظر انداختی خطا کردی
سرم بریدی و آویختی چه ظلم است این
دلم ربودی و آتش زدی رها کردی
کرم نمودی و دستم شکستی و بستی
وفا نمودی و بندم ز پا جدا کردی
جفا و جور ستم در جهان همین باشد
از آنچه بود تو بر جان سیدا کردی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از درد و رنجی که به او وارد شده شکایت میکند و به معشوقش میگوید که چرا او را به این بلا مبتلا کرده است. شاعر احساس میکند که معشوقش به او ظلم کرده و او را از مقام و منزلتش پایین آورده است. او در ادامه به یادآوری عشق و محبتهای گذشتهاش میپردازد و میگوید که به خاطر معشوقش دچار شکستگی و ناامیدی شده است. در نهایت، شاعر به طنز به این واقعیت اشاره میکند که ظلم و جفا در دنیا همیشه وجود دارد و معشوقش نیز از این قاعده مستثنی نبوده است.