شمارهٔ ۵۴۲ سیدای نسفی
سیدای نسفی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
شمع بزمی و چو یوسف به نظر میآیی
از کدام انجمن ای جان پدر می آیی
نیست مرغان چمن را خبر از آمدنت
بس که چون بوی گل و باد سحر میآیی
سرو چون سایه نفس سوخته در دنبالت
از کجا برزده دامن به کمر میآیی
چهره افروخته پوشیده قبای گل نار
بر سر سوختگان همچو شرر میآیی
هر کجا جلوه کنی سبز شود شاخ نبات
همچو طوطی مگر از کان شکر میآیی
پی نبردست کسی جای تو شبها به کجاست
می روی شام چو خورشید و سحر میآیی
تشنه گان را ز لب خود دم آبی ندهی
گرچه سیرابتر از لعل و گهر میآیی
شبنم از روی تو می ریزد و گل می روید
از کدامین چمن ای غنچهٔ تر میآیی
سیدا پیکر خود فرش رهت ساخته است
بامیدی که تو از خانه به در میآیی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به زیبایی و جذابیت معشوق خود اشاره میکند و او را مانند شمعی در میهمانی و یوسف در نظر دیگران توصیف میکند. شاعر از مکان یا انجمنی که معشوق از آنجا آمده است، میپرسد و میگوید که پرندگان چمن از آمدن او بیخبرند. معشوق مانند بوی گل و نسیم سحر به محیط زندگی میآورد و حتی سایه سرسبز سروها نیز در دنبالش است. چهرهاش زیباست و مانند گلهای سرخ میدرخشد. در هر جا که قدم میگذارد، زندگی و شادابی میآورد و حتی شبها همچون خورشید میتابد. گرچه او به تشنگان آب نمیدهد، اما خود بسیار زیباست و وجودش مانند شبنم، تازگی و زندگی میبخشد. در نهایت، شاعر ابراز امیدواری میکند که معشوق زودتر از خانه خارج شود و به سراغ او بیاید.