شمارهٔ ۲۱ سیدای نسفی
سیدای نسفی / مسمطات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
اگر چو غنچه کف زر نگار داشتمی
به هر طرف ز ثناگو هزار داشتمی
به باغ دهر چو بو اعتبار داشتمی
زبان شکوه اگر همچو خار داشتمی
همیشه خرمن گل در کنار داشتمی
نمی توان به کف آورد وقت خوش با جهد
به زهر پرورشم داده دایه ام در مهد
به ضرب نیش من تلخکام در این عهد
هزار خانه چو زنبور کردی پر شهد
اگر گزیدن مردم شعار داشتمی
چو شمع بزم به سر برده ام بسی شب را
ندیده دیده من هیچ روی مطلب را
گرفتی به سر انگشت مهر منصب را
ز دست راست ندانستمی اگر چپ را
چه گنج ها به یمین و یسار داشتمی
در این زمانه اگر خاک پا نمی گشتم
به چشم اهل نظر توتیا نمی گشتم
به گرد کوی بتان چون صبا نمی گشتم
به درد عشق اگر مبتلا نمی گشتم
چه دلخوشی من از این روزگار داشتمی
چو سیدا به جهان پافشردمی صایب
رساله را به حریفان سپردمی صایب
ز پشت آئینه خود را شمردی صایب
به عیب خویش اگر راه بردمی صایب
به عیب جویی مردم چه کار داشتمی!
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به حسرتها و آرزوهای خود اشاره میکند. او بیان میکند که اگر زیبایی و ارزشهایی چون زر و گل داشت، میتوانست هزاران ثنا و تحسین از دیگران بگیرد. اما در واقعیت، با وجود زحمت و تلاش، او از تلخی و سختیهای زندگی رنج میبرد و نمیتواند لحظات خوشی را در دامن بگیرد. او در این دنیای پر از مشکلات، به عشق و درد مبتلاست و از نابرابریها و عیوب خود و دیگران صحبت میکند. در نهایت، تأکید میکند که لذتها و خوشبختیها از او دورند و او به سرنوشت خود معترض است.