نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۶ سیدای نسفی

سیدای نسفی / مسمطات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

هستم از جان بنده رخساره آن پادشاه

رفت از مکتب مه من گشت احوالم تباه

زد معلم سیلی بر عارض مانند ماه

عارضش از سیلیت نیلوفری شد آه آه

ای معلم شرم از آن رو نامدت رویت سیاه

گشته ام با خاک ره یکسان برای یک نظر

گر بود صد جان مرا سازم فدای آن پسر

نامدت رحم ای معلم با رخ همچون قمر

ای معلم ای خدا ناترس ای بیدادگر

من گرفتم دارد او هم وزن حسن خود گناه

شد دگرگون جان من رخسار همچون ارغوان

آتشی در سینه ام افتاد دل شد در فغان

وحشتی کرده معلم با تو ای شاه جهان

ماه من معذور فرما من نبودم آن زمان

ورنه می کردم به او من زندگانی را تباه

کرد از ابرو اشارت های ناز از بهر عذر

سرمه پیش افگند تا گردد نیاز از بهر عذر

صد نگه دزدیده هر یک دلنواز از بهر عذر

کرد سویت صد نگاه جانگداز از بهر عذر

خونبهای صد چو تو نااهل باشد یک نگاه

سیدا باید زدن آتش درون خرمنش

آن معلم را که وحشت کرده با یار منش

جان من از بهر تو گشتم من اکنون دشمنش

این زمانی غم مخور دارم برای کشتنش

همچو وحشی برق آه جانگداز و عمر کاه

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر از غزلیات شاعرانه‌ای است که به توصیف احوال و احساسات عاشقانه و در عین حال آزاردهنده پرداخته است. شاعر از عشق به پادشاهی سخن می‌گوید که باعث تباهی حال او شده است. او معلم را مورد خطاب قرار می‌دهد و از او می‌خواهد که شرم کند از اینکه با سیلی به او آسیب رسانده است. شاعر ابراز می‌کند که حاضر است برای یک نگاه به آن پادشاه جانش را فدای او کند. او احساس می‌کند که به خاطر عشقش دچار درد و آتش درون شده و از معلم می‌خواهد که به او در این زمینه کمک کند. در نهایت، شاعر از غم و غصه‌ای که به خاطر این عشق برایش به وجود آمده، سخن می‌گوید.