نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۷ سیدای نسفی

سیدای نسفی / مسمطات / وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)

از شوق تو افتادم در بادیه پیمایی

دارد من مجنون را سودای تو سودایی

رفتی و مرا ماندی در کنج شکیبایی

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی

دل بی تو به جان آمد وقتیست که بازآیی

افتاده ام از چشمت در کشور گمنامی

می گریم و می سوزم چون شمع من از خامی

درد تو مرا آورد بالین سرانجامی

ای درد توام درمان در بستر ناکامی

وی یاد توام مونس در گوشه تنهایی

روزی که تو را ایام از دیده نهانم کرد

صد شعله بیدادی قصه دل و جانم کرد

گردون نه مرا آن نوع رسوای جهانم کرد

مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد

کز دست نخواهد شد دامان شکیبایی

رخسار تو را از بت آن تاب نمی ماند

چشم سیهت از ناز در خواب نمی ماند

باغ رخ تو تا حشر سیراب نمی ماند

دایم گل این بستان شاداب نمی ماند

دریاب ضعیفان را در وقت توانایی

تا بر سرت ای سید آن شوخ سوار آمد

افروخته سر تا پا همچون گل نار آمد

فصل غم و محنت رفت ایام بهار آمد

حافظ شب هجران شد بوی خوش یار آمد

شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به شوق و عشق خود به محبوبش اشاره می‌کند و احساس تنهایی و غم ناشی از دوری او را بیان می‌کند. او به دردهایی که ناشی از عشق است، اشاره کرده و می‌گوید که یاد محبوبش مونس تنهایی‌اش شده است. شاعر از دلتنگی و بی‌تابی‌اش می‌گوید و از روزهایی که محبوبش از او دور بوده، یاد می‌کند. او همچنین به زیبایی‌های محبوب اشاره می‌کند و اعلام می‌کند که هیچ چیزی دائمی نیست و باید در زمان توانایی به ضعیفان رسیدگی کرد. در نهایت، شاعر به امید بهار و reunion با محبوبش می‌پردازد و شادی را آرزو می‌کند.