شمارهٔ ۳۴ سیدای نسفی
سیدای نسفی / مسمطات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
داد ضیا به عالمی پرده ز رخ کشادنش
پنجه آفتاب شد دست برو نهادنش
برد ز جای خود مرا جلوه کنان ستادنش
بست زبان شکوه ام لب به سخن کشادنش
عذر عتاب گفتن و وعده وصل دادنش
بر سر دست غمزه اش داده ز ابروان کمان
تیر ستمگری زند بر دل زار خستگان
نرگس او بلای دل عشوه او بلای جان
هست جهان جهان فریب از پی قتل عاشقان
آمدن و گذشتن و گشتن و ایستادنش
پیش نهال قد او سرو روان رود ز جا
فاخته زیر بال خود سر کشد از سر حیا
جلوه کنان قدم نهد جانب باغ هر صبا
ناز دماند از زمین عشوه نشاند از هوا
طرز خرام کردن و پا به زمین نهادنش
قامت همچو سرو او گشت به غیر جلوه گر
در ره او چو نقش پا خاک همی کنم به سر
سوی من آن نگار را کس نشدست راهبر
جذب محبتم کشد نیست بهانه دگر
این همه تند گشتن و در پی من فتادنش
شد ز جفای آسمان قامت ماه در کمین
چشم کشاده سیدا گردش چرخ را بوبین
کار فلک به بیدلان هست مدام جور و کین
وحشی اگر چنین بود طور زمانه بعد از این
وای بر آنکه باید از مادر دهر زادنش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به زیبایی و جذابیت معشوقهاش اشاره میکند. او توصیف میکند که معشوقهاش چگونه با جلوههای خود دل عاشقان را میرباید و به آنها آسیب میزند. هنرمندانه، شاعر از نرگس و چشمان او به عنوان بلای جان و دل یاد میکند. در ادامه، به عظمت و زیبایی قامت او میپردازد و بیان میکند که هیچکس نمیتواند در مسیر عشق او به او کمک کند. شاعر همچنین از تنگدستی و نامهربانی زمانه گلایه دارد و به بیعدالتیهای موجود در جهان اشاره میکند. در نهایت، او با حسرت نسبت به سرنوشت عاشقان و تأثیرات مخرّب عشق صحبت میکند.